نمیدونم کی میاد اینجا رو میخونه
نمیدونم از دوستای قدیمیم کی میاد اینجا شاید همه دیگه ازم قطع
امید کردن
فکر نمی کردم ازدواج تا این حد باعث تغییرم و جدا شدنم از
زندگی سابقم بشه
ولی امروز اومدم تا بنویسم
اگه بعد این همه مدت هنوز از دوستای سابقم کسی مونده که بهم
امید داشته باشه و هر از گاهی به این وبلاگ در تخته شده
سر می زنه بگم که من خوبم
هنوز اینقدر بی معرفت نشدم که دوستامو فراموش کنم
اگرم کسی اولین بارشه اینجا میاد و من و نمیشناسه
بگم من یه دختر آبله مرغونی هستم
(یه هفتس) که
۶ ماهه متاهل شدم و تشکیل خانواده دادم و به سلامتی شوهر کردم
خدا رو شکر از زندگیم راضیم
احتمالا شاید رفت یه سال دیگه منupکنم ایشالا وعده ما سال دیگه
همین موقع جلوی همین کامئیوتر
خوش باشید
دعا کنید زود خوب شم
فعلا![]()
نمیدونم چرا یه هو امروز زد به سرم یه گوشه از صحبت های عاشقانه بین خودم
و شوهر جان و در زمان دوستیمون یعنی قبل از عقدمون یعنی حدودا ۲ سال پیش و
بنویسم![]()
من شماره موبایل شوهر جان و گرفتم اونم گوشی رو برداشته
شوهر جان:..........
من:![]()
شوهر جان: یک سال گذشت![]()
من:![]()
خب گوشی رو بر می داری چرا هیچی نمی گی؟ کجایی؟
شوهر جان:دفتر بقلی ام زنگ بزن دفتر خودم میام اونجا
من:![]()
من بعد از دو سه دقیقه شماره دفترشو گرفتم و اونم گوشی رو برداشته
شوهر جان:...........
من:![]()
شوهر جان:چرا حرف نمیزنی؟![]()
من:
گوشی رو بر می دارن یه چیز میگن
شوهر جان:نه هیچی نمی گن![]()
![]()
من:
ماشالا به این رو
دوباره من: میشه یه سوال تخصصی بپرسم؟
شوهر جان:اوه سوال تخصصیت چیه؟![]()
من:سی دی صوتی میذارم تو کامپیوترم یاهو پلیر میاد و نمی تونم بریزم تو کامپیوتر
شوهر جان داره توضیح میده
من در حالی که اون داره نطق میکنه: مامانم اومد کار نداری؟
شوهر جان:
نه
من: خداحافظ![]()
دیروز صبح رفتم یه سری خونه خودمون(من و شوهر جان)و تر تمیز کردم
ساعت ۲ ظهر بود که برادر شوهر جان با جاری جان اومدن دنبالم
که بریم خونه مادر شوهر عزیز و دوست داشتنی (مهرنوش هیچ وقت دروغ نمی گه
)
که کاش نمی یومدن هر چی شکلات تو خونمون بود خوردن![]()
ببینید من چقدر مهمون نوازم
البته خونمونو جارو برقی هم کشیدن![]()
متعجب شدم چون برادر شوهری کار خونه زیاد نمی کنه
گفت به خاطر زن داداشم![]()
بماند که بعدش تا شب داشت هر ۵ دقیقه یه بار به طور اتوماتیک
یه بار به من یه بار به شوهر جان میگفت
من خونتونو جارو برقی کشیدما![]()
دیشب خونه شوهرینا بودم شب جالب و متنوعی بود
از مجلس اشک و گریه زاری داشتیم تا مجلس رقص و ...
فکر میکردم خودم خیلی دیوونه ام دیشب فهمیدم که نه
هستن کسایی که وضعشون از منم خرابتر باشه![]()
کاش همیشه مثل دیشب بود اینقدر خندیده بودم
اشک بود که از چشمام می یومد
مادر شوهری میگه فکر کنم تو بری خونه تاساعت ۲ فقط یاد کارای ما بیفتی و بخندی
راست میگفت نصفه شب تو رخت خواب یه هویی یاد برادر شوهری افتادم و
زدم زیر خنده
طفلک خواهرم که پیشم بود اول یه خورده اینجوری نگام کرد![]()
بعد اینطوری شد
بعدم که مطمین شد من دیوونه شدم اینطوری شد![]()
فقط تا چند روز دیگه اینجا مهمونم بعدش...اینش خیلی سخته
مامانمو چیکار کنم؟تنها میشه![]()
موفق باشید
فعلا![]()
خدا یادش افتاده آب بازی کنه![]()
خدایا کوتاه بیا
طوفان شد
عروسیمون فکر کنم آسمون بترکه![]()
خدایا شکرت
و آن را با عشق به دل پیوند زد
میتوان بهار را به دیدار برگ های خزان زده برد
و برای رازقی های امید از عطر دوست داشتن گفت
می خواهم سکوت کنم و به حرف نگاهت گوش کنم
سلام
خیلی جالبه فکر می کردم همین که ما به هم برسیم
همه چی تمومه دیگه هیچ مشکلی نیست
و اون میشه مال خود خودم بدون هیچ نگرانی
اما تازه فهمیدم الان همه چی سخت تر شده اون موقع ها
که با هم دوست بودیم از هیچی خبر نداشتم
هیچی نگرانم نمی کرد
زیاد آدم حسودی نیستم
ولی بالاخره منم یه خانومم با همه خصلت هایی که
خانوما دارن![]()
بهش اعتماد دارم خیلی هم اعتماد دارم و خیالم
از طرف اون راحته ولی بازم یه حس بدی بهم دست میده
تازه فهمیدم که یه رقیب دارم
حتی با اینکه میدونه ما دیگه مال همیم
بازم دست بردار نیست
ولی خیال کرده
من پر روتر از اونم![]()
![]()
اون مال خودمه مال خودم به هیچ کس اجازه نمیدم
نگاه چپ بهش بکنه این احساس مالکیت و
خیلی دوست دارم ما مال همیم
فقط اون مال من و فقط من مال اون![]()
چند شب پیشا یه عالمه مهمون داشتیم چقدر خندیدیم
تو سفره لیوان یه بار مصرف گذاشته بودیم
منم که ماشالا هزار ماشالا حواسم خیلی جمعه
و چشامم همیشه همه چیز و با تمام جزئیات میبینه
فکر کنم در طول مهمونی و پذیرایی از مهمونا
حداقل از روی ۱۰ تا لیوان رد شدم
من که راه میرفتم سفره عین جغجغه صدا میداد
بس که شلق شلق پامو میذاشتم رو این لیوانا![]()
![]()
ولی عجب شبی بود خدا ببخشتمون ایام شهادت بود
ولی ما کلی خندیدیم و کلی خوش گذشت![]()
ایشالا به شما هم همیشه خوش بگذره
موفق باشید
تا بعد...
راستی این نامه خیلی قشنگه بخونیدش![]()


واقعا که
دارم دیوونه میشم ![]()
تا حالا تو عمرم اینقدر از دست کسی عصبانی
و ناراحت نشده بودم
بلا نسبت شما دور از جون شما آدم باید خیلی
بیشعور باشه که یه همچین رفتاری بکنه
خاک بر سر من که تا حالا این همه نازشونو کشیدم
دارم آتیش میگیرم
بابا دیگه کارد به استخونم رسیده
اااهر چی دلش خواست و لایق خودش بود به من گفت
حیف حیف که فعلا مجبورم تحمل کنم
دلم نمیخواست اینطوری بشه ولی خودش خواست
اونایی که منو یک کم میشناسن می دونن
من صبرم زیاده حالا حالا ها با هر حرفی
از کوره در نمی رم و عصبانی نمیشم این دفعه
هم خیلی سعی کردم با خوشرویی
و معذرت خواهی همه چیز و تموم کنم
ولی انگار حرف تو سرش نمیره
وای خدا اصلا دلم نمی خواست تو این
شب عزیز اینقدر از دست کسی ناراحت باشم
ولی خدایا خودت اون بالا شاهدی
چقدر کوتاه اومدم و حتی با اینکه تقصیری
نداشتم چقدر عذر خواهی کردم
ولی انگاربعضی ها رو تحویل میگیری فکر می کنن چه خبره
همون بهتر که آدم حسابشون نکنی
عیب نداره عوضشو در میارم نوبت منم میشه
میخوان زندگی ما رو خراب کنن عمرا اگه اجازه بدم
راحت بدستش نیاوردم که به همین راحتی هم
از دستش بدم می خوان زندگیمو آتیش بزنن
عیب نداره الان به خاطر زندگیم هیچی نمی گم
ولی نوبت منم میشه همچین زندگیشو به آتیش بکشم
بالاخره به قول معروف گذر پوست به دباغ خونه میفته
عوض این کارشو در میارم
تو رو خدا یوقت فکر نکنید من آدم لجباز و
کینه ایی هستم نه به خدا نیستم
من حالا حالا ها از دست کسی ناراحت نمیشم
اگرم بشم با یه عذر خواهی ساده خیلی زود از
دلم در میاد ولی این یکی دیگه بدجوری
داره میسوزونتم
فکر کرده من بی کس و کارم خانومی کردم به مامان و
بابام چیزی نگفتم وگرنه حقشو میذاشتن کف دستش
عیبی نداره میسپرم به اونخدای بالا سرم
که خودش همه چیز و داره میبینه و میدونه حق باکیه
ولی این دفعه دیگه نمیگم بخشیدمش
نه نبخشیدمش دعا میکنم سزای رفتارشم ببینه![]()
وای خدا اصلا دلم نمی خواست امشب تو این
شب عزیز این حرفا رو بزنم ببخشید آخه دیگه واقعا
لیوان صبرم پر شده
تو رو خدا امشب اگهبیدار موندید منم دعا کنید ![]()

راستش نمیدونم چی بنویسم و چجوری بنویسم
دیشب تا آسمون رفتم و برگشتم
دیشب خیلی هامون تا آسمون رفتیم و برگشتیم
دلم میخواست تو همون آسمون میموندم و
هیچ وقت پایین نمیومدم .
خدا خیلی مهربونتر از این حرفاس که من و تو
بتونیم مهربونیشو درک کنیم
نمیتونم درک کنم
می دونم نمیتونم عظمت و بزرگی این
شب ها رو درک کنم
حس می کنم هنوز خیلی کوچیکم واسه درکش
ولی یه چیز و خیلی خوب فهمیدم
اون حسی که دیشب داشتم یه حس زمینی نبود
رفتم تا خدا و برگشتم
خدایا ازت ممنونم ممنونم که این فرصت و بهم دادی
با اینکه خودت بهتر از همه میدونستی که
من چقدر گناهکارم و چقدر بنده بدی ام
ولی بازم این فرصت و بهم دادی
خدایا
خدایا تو چقدر خوبی
این روزا روزای ضربت خوردن و شهادت
حضرت علی هم هست
تسلیت میگم
یا مولا قسمت میدم دست ما رو هم بگیر![]()
![]()
اگه تو این شبا بیدار موندین التماستون میکنم
قسمتون میدم شما رو به خدا من رو هم دعا کنید![]()


به اوج اندیشید و وسعت آسمان
مرد شکار چی بیدار شد
لحظه ای بعد با صدای شلیک
قصه پرواز پایان یافت
سلام
امروز یه مطلبی رو تو تهرون ۲۰ سایت مورد علاقم خوندم
داداش مجید نوشته بودتش نامه یه دختر
دختری که توی آرزو های خورد شدش گم شده
شده یه دختر فراری
دلم خیلی گرفت خیلی ناراحت شدم خیلی هم عصبانی شدم
به خودم اجازه نمیذم که بگم مقصر کیه اما کاش یه کم
حواسمونو بیشتر جمع کنیم منظورم با همس دختر و پسر نداره
هر کسی میتونه تو دام بیفته حالا ممکنه شکل
ظاهری این دام ها با هم فرق داشته باشه اما
باطن و ذات همش یه چیزه فنا شدن یه زندگی
زندگی ای که میتونست خیلی شیرین ادامه پیدا کنه
لینکشو میذارم:
این شعر فروغ و خیلی دوست دارم به نظر من بهترین شعرشه
یه مدته موضوع این شعر خیلی ذهنمو مشغول کرده مرگ روز رهایی از مشکلات یا شایدم
روز شروع مشکلات برام یه معماس خیلی بهش فکر میکنم آخرش چی میشه؟ اون دنیا چه شکلیه؟
جای من کجای اون دنیاس؟ کجای جهنم ؟کجای بهشت؟ یه وقتایی که دلم بدجوری از دنیا میگیره
آرزو میکنم که کاش زودتر بمیرم اما بعدش با خودم میگم یعنی بعد از مردن راحت میشم؟ نه
شاید تازه اون موقع شروع دردسرا باشه
مگه بنده خوبی بودم که از خدا هم انتظار داشته باشم منو یه جای خوب ببره؟
بزرگترین آرزوم اینه که بتونم همونی باشم که خدا میخواد یا لا اقل به همونی که خدا میخواد بتونم
نزدیک بشم![]()

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمر های سرد 
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند پرده های تیره دنیای من
چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتر های من
در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب روز ها و هفته ها و ماه ها 
چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامن گیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ

داداش مجید گفته بود نیستم نکنه دوباره کوران غم اومده به سراغم
آره داداش البته تا همین نیم ساعت پیش حالم خوب بود فقط فرصت
نکرده بودم اما از چند دقیقه پیش...
گاهی وقتا یه حرف کوچیک بد جوری دل آدم و میشکنه
واسه آدم خیلی سخته که سعی کنه بهترین باشه تمام تلاششو به
کار بگیره تا دل هیچ کسو نرنجونه اما آخرشم بشه آدم بده![]()
نیتم خیر بوداما بد برداشت کردن من با حسن نیت حرف زدم اما یه جور
دیگه حرفامو شنیدن کاش آدما یه کم فکر میکردن بعد نتیجه میگرفتن
من خواستم دلشو بدست بیارم اما اون یه طور دیگه برداشت کرد
میدونم با حرفایی که امروز پشت سرم زدن روزشون باطل شده
اما من میگذرم به حق همین لحظه ها که میخواد اذان بده ازشون
میگذرم
فقط یه دعا دارم اونم اینکه بفهمن حق با کی بوده
نامزدم واسطه شده تا موضوع حل بشه امیدوارم بتونه قانعشون
کنه که اشتباه کردن بهم گفت فهمیده که یه سوء تفاهم بوده و من
منظوری نداشتم اما میدونم ته دلش شک کرده بود
خدایا خودت اون بالا نشستی تو جای حق خودت بهتر میدونی که
همیشه خواستم بهترین باشم و دل هیچ کسی رو نرنجونم
دیگه نمیدونم چی بگم فقط
کاش کمی فکر کنیم بعد قضاوت کنیم

به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابر های تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند من اورا دوست دارم دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بیتاب کوبید در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند
ز توفان صدای بی شکیبم به خود لرزیده در ابری خزیدند
ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره درون حوض کوثر
خدا در خواب رویا بار خود بود به زیر پلک ها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلک های نقره آلود دریغا تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد میزد از سر درد بهم کی ریزد این خواب طلایی
من اینجا تشنه یک جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد صدایی دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمانهاست هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدارا میشناسی؟ من او را دوست دارم دوست دارم
فروغ فرخزاد
سلام
امروز خیلی خوشحالم یه عالمه انرژی مثبت دارم که میخوام منتقلش کنم به شما![]()
البته خیلی هم گشنمه دلم بد جوری داره ضعف میره دارم لحظه شماری میکنم واسه افطار
امروز یه سوتی هم دادم طبق معمول آخه من تو سوتی دادن مهارت خیلی بالایی دارم
با مامانم رفته بودیم واسه یه کاری تو اداره پست خیلی هم شلوغ بود یه خانومه هم اونجا
کنار مامانم نشسته بود رو صندلی من پشتم بهشون بود و سرم به کارم بود که ۲۰۰۰ تومن
پول لازمم شد نمیدونم چرا اصلا حواسم نبود رفتم وایسادم جلو اون خانومه چشم تو چشمش
نگاه کردم و با عجله بهش گفتم ۲۰۰۰ تومن پول بده من
زنه بنده خدا همین جوری
هاج و واج مونده بود که من چی دارم میگم مامانم هم از اون بدتر وقتی دیدم جوابی نداد
دوباره گفتم زود باش بده دیگه
که یه هو نگاه کردم دیدم این که من دارم حرف میزنم
که مامانم نیست
مامانم نشسته کنارش و داره با تعجب منو نگاه میکنه اصلا حواسم
نبود بعد تازه دوزاریم افتاد که دارم با یکی دیگه حرف میزنم کلی عذر خواهی کردم و خندیدم
مامانم بهم میگه تو اصلا انگار رو زمین نیستی معلوم نیست واسه خودت کجاها سیر میکنی
بنده خدا راست میگه![]()
پس فردا شب افطاری دعوتیم خونه عموم اینا لحظه شماری میکنم تا زودتر سه شنبه بشه
بریم اونجا راستی دیروز یه جمله خوندم که خیلی خوشم اومد اینجا مینویسمش:
دوست دارم برم اون بالاها و نگاه کنم اما از بالا نگاه نکنم.
موفق باشید التماس دعا

